چشم هایم را به یاد بودنت تر می کنم
رفته ای اکنون صدایت را من از بر می کنم
راست گقتی ، عشق اکنون میوه ی گندیده ای ست
راست گفتی، رفت سبزی،تازه باور می کنم
دست هایم را به باغ بی کسی ها می برم
غنچه های سرخ را آهسته پرپر می کنم
رفت یک شب بی صدا و بی خبر در کنج شب
من از شب با غم اشعار خود سر می کنم
در میان خاطراتم رد پای کهنه ای ست
من به یادت شعر هایم را معطر می کنم
خوب خوبم،نازنین،اما تو باور مکن!
عمر خود را هر نفس با گریه کمتر میکنم
رفت یک شب عاقبت حتی خدا حافظ نگفت
باز می گردی مگر نه ؟ دیده بر در می کنم
فصل بار میوه های عشق می پوید ولی
میوه های درد را امسال نوبر می کنم!
نظرات شما عزیزان:
|